تبلیغات
حرفهای ناتمام - فیلسوفانه!

حرفهای ناتمام

آروم آروم حرف میزنه و بعد کمی مکث و... سرخوشانه می خنده و من که خودم بغض کردم حس می کنم بغضش رو پشت لبخندش پنهون می کنه...
 برای اینکه نشون بدم خیلی می فهمم!! لبخند احمقانه ای می زنم و اما ته دلم می خواستم کسی اونجا نبود و گریه می کردم! نه از اون گریه های رمانتیک و پسرکش هندی! از اون گریه هایی که دل ادمو سبک میکنه مثل گریه های فلونه توی کارتون خانواده ی دکتر ارنست!!
دلم می خواست گریه کنم نه برای استادم برای خودم! تا حالا شده در برابر صبر یه نفر احساس حقارت کنین و انقدر این احساس قوی باشه که گریتون بگیره؟!
به یه نقطه خیره میشه و نیم نگاهی به حالت متفکر من میکنه و میگه می فهمی چی میگم؟! منم سرمو تکون می دم و چشمامو می بندم که یعنی خیلی درک می کنم! اما یکی تو دلم بهم پوزخند می زنه و میگه تو اگه بیل زنی برو باغچه ی خودتو بیل بزن! مجبوری وقتی درک نمی کنی الکی ادای ادم های فهیمو در بیاری؟!!
کلا خودم هم موندم اون روز توی اون کارگاه خاتم کاری چه اتفاقی افتاد که استادم  از درد بزرگ زندگیش گفت و من بازم از خودم بدم اومد که همیشه گول خنده های شاد و خوش آهنگشو می خوردم !
اون روز من قانون عجیبی رو کشف کردم اینکه هر چی درد بزرگ تر باشه اثر هنری هنرمندانه تر میشه...! نمی فهمم  چطور میشه که زیبایی و درد بهم ربط پیدا می کنن؟!
کشف سختی بود حتی برای ادمی مثل من که یه وقتایی حس فیلسوفانش گل می کنه!

نوشته شده در پنجشنبه 16 شهریور 1391 ساعت 12:05 ق.ظ توسط لیدوما * نظرات |


Design By : Pichak