تبلیغات
حرفهای ناتمام - یکطرفه!

حرفهای ناتمام

در خونه رو که می بندم یه نفس عمیق می کشم تا به این فکر نکنم که چقدر جای مریم خالیه..به این که چقدر ما دوتا عادت داشتیم همه کارامون رو با هم انجام بدیم...

از پیچ کوچه رد میشم و به خیابون می رسم به این خیابونی که این روزها از هر راهی واسم آشناتر شده!

دارم یاد می گیرم که این نگاه های هیز یا این نگاه های سرد و یخی و...کلا هیچ نگاهی رو تفسیر نکنم! به نگاه حریص پیرمردی که از روبه رو میاد اهمیت نمیدم شاید من اونو به یاد نوه اش میندازم!

مطمئنا این ماشین هایی که توی این هوای گرم و توی این خیابون های خلوت بوق می زنن و تعارف می کنن به جز نوع دوستی هیچ هدف دیگه ای ندارن! 

چقدر این آرایش غلیظ به صورت دختری که از کنارم رد میشه و  نهایتا 15 یا 16 سالشه میاد!

این آدم هایی که آروم یا پرشتاب پیاده یا سوار از کنارم می گذرن هیچوقت خیانت نمی کنن، حق کسی رو نمی خورن اصلا این اتفاق هایی که هر روز داره میفته این زخم هایی که ادم ها هرروز دارن به روح و جسم همدیگه می زنن همشون از سر ناچاریه! آدم ها همیشه بد نیستن...!

امروز هم مثل دیروز و روزهای قبل همه چی قشنگه حتی این هوای پراز گرد و غبار!

هر روز که این مسیرو می رم و برمیگردم اینجوری دنیا و آدم هارو می بینم و عجیب از این پیاده روی هر روزه لذت می برم!!

کم کم دارم  مفهوم این جمله شکسپیرو درک می کنم: "برای لذت بردن از زندگی کافیه کمی احمق باشی!"


نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ساعت 02:09 ب.ظ توسط لیدوما * نظرات |


Design By : Pichak