تبلیغات
حرفهای ناتمام - شیطان پنهان

حرفهای ناتمام

بهار،تابستون،پاییز و باز هم زمستونی که داره نفس های آخرو می زنه و من انگار یه جایی توی این روزها و فصل ها گم شدم...

هر سال این موقع ها یه حس خاصی دارم  درگیر خودمم.. این روزها دنبال خودم می گردم! دیشب خواب می دیدم شدم یه دختر دو ، سه ساله و گم شده بودم و همه دنبالم میگشتن حتی خودم!!

شاید توی وجود هر کسی یه شیطان پنهانه یکی که شبیه دراکولا نیست..ظاهر وحشتناکی نداره برعکس خیلی آروم و بی سر و صدا پیداش میشه و اونقدر قشنگ استدلال می کنه که فکر می کنی خیلی خوب می تونی از پس دنیا بربیای ولی همش توهمه و وقتی به خودت میای که فرسنگ ها از حس بودن فاصله گرفتی...

این روزها بیشتر از هر وقت دیگه ای به اون دختر بچه احتیاج دارم چون با همه کوچیکی و سادگیش فقط اونه که میتونه از پس این شیطان بربیاد همونی که گمش کردم یا شاید هنوزم امیدی باشه و بتونم پیداش کنم...

تو این روزهای آخر سال درس بزرگی گرفتم درسی که باعث میشه فکر نکنم این سال هم بیهوده گذشت! حالا دیگه از ته دلم از خدا می خوام که هیچکسی رو به خودش واگذار نکنه...


نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند 1390 ساعت 05:28 ب.ظ توسط لیدوما * نظرات |


Design By : Pichak