تبلیغات
حرفهای ناتمام - دورادور

حرفهای ناتمام

توی کمدو که نگاه می کنم سرم سوت میکشه! خدایا آخه من چطوری توی اینهمه کتاب و دفتر و وسایل های ریز و درشت دنبال یه فاکتور بگردم؟ مثل پیدا کردن یه سوزن تو انبار کاهه! اونم با این حواس جمع من!!

دونه به دونه وسایلامو بیرون میارم و با دقت زیر و روشون می کنم... همین طور که یکی از کتابارو نگاه می کنم یه دونه عکس از لا به لای ورقه هاش تاب می خوره میفته وسط اتاق یه عکس مربوط به دوران دبستانم وقتی کلاس پنجم بودم.کاش می شد چشمامو ببندم و وقتی بازشون می کنم بازم همون روز باشه و بازم توی همون کلاس باشم...

اون روز رو دقیق یادمه...یه روز بارونی بود مثل همه ی روزهای بارونی که من عاشقشونم...هنوز هم به یاد اون روزها وقتی بارون می باره ناخوداگاه باز باران با ترانه رو زمزمه می کنم...همیشه بارون که می بارید با بچه های کلاس همه با هم این شعرو می خوندیم.

یادش بخیر چقدر من و لیلا و آزاده دعوامون میشد اما مثل همه ی قهرهای بچگی خیلی زود دوباره با هم آشتی می کردیم...اون روز من و آزاده با هم قهر بودیم حتی از توی عکس هم معلومه!!

اون وقت ها هیچوقت فکر نمی کردم با بعضی از بچه های اون کلاس هنوزم دوستیمون ادامه داشته باشه...

سارا مثل همیشه خندون بود و اونقدر شیطون و بازیگوش که معلممون همیشه ازش شاکی بود. هنوز صدای خنده های شادش توی گوشمه...هشت سال بعد اون خنده ها برای همیشه خاموش شد وقتی سلول های سرطانی جریان زندگی رو توی خونش متوقف کردن...

اینم مرجانه یادمه تازه از امریکا اومده بود و فارسی رو با لهجه ی انگلیسی صحبت میکرد و چقدر دختر مهربون و خونگرمی بود...اونم چندسال بعد دوباره همراه خانوادش به آمریکا برگشت...کی میدونه الان چیکار میکنه؟!

تا اونجایی که میدونم نادیا هم بعد از گرفتن دیپلم برای همیشه رفت کانادا حتی اون موقع ها هم توی دنیای بچگی عقاید خاص خودشو داشت!

سولمازو خیلی خوب یادمه...با آزاده رو یه نیمکت می نشستن..یه دختر مهربون و کم حرف و درسخون که هیچوقت نتونست از پس پرحرفی های آزاده بربیاد!!

و اینم الهام...هنوزم باورش واسم سخته...الهام بااون چشم های سبز گربه ای و سکوت گاه و بی گاهش... با بچه ها نمی جوشید همیشه تو خودش بود...وقتی شنیدم کشتنش هم خودشو هم پسر یک ساله شو ، شوکه شدم دردناک تر اینه که قاتل کسی نبود جز شوهرش...!

آرامش چشم های عسلی راحله حتی از توی عکس هم منتقل میشه..همین چند ماه پیش از ایران رفت ، رفت تا همراه شوهرش زندگی رو توی کردستان عراق تجربه کنه و شاید هیچ وقت برنگرده.

اینم مریمه...از توی عکس با اون چشم های مهربونش بهم زل زده...یه چیزی دل و گلومو همزمان فشار میده...باورم نمیشه واسه زنده بودن داره همه تلاشش رو میکنه...

نمی دونم چرا سرنوشت بعضی از بچه های اون کلاس انقدر متفاوت شد! یادم میفته به حرف فاطی و مثل همیشه تو گریه خندم می گیره! "فعلا که اجل داره دور و بر نیمکت ما می چرخه...باید حواسمون به خودمون باشه!!"

عکس رو که نگاه می کنم از تصور حرفش خنده ام قطع میشه...فاطی راست می گفت! الهام و سارا روی نیمکت جلویی ما می نشستن و مریم روی نیمکت کناری!

بعضی از بچه هارو یادم نمیاد فقط یه تصویر محو ازشون تو ذهنمه...بازم حس فیلسوفانه ام گل کرده!! اصلا از عکس ها واسه همین بدم میاد آزارم میدن...!

توی اون دنیای بچگی کی می دونست روزگار چی واسش رقم میزنه؟!

 عکسو نگاه می کنم جای انگشتم روش مونده...میذارمش بین یکی از کتابام  و میندازمش ته کمد، جایی که حالا حالاها چشمم بهش نخوره...بی خیال فاکتو رمیشم...وسایلم همونطور وسط اتاق پهنه و من ، زانوهامو بغل کردم و به این فکر میکنم که ده سال دیگه من کجام؟هیچ کس نمی دونه...

خدایا واسم مهم نیست که ده یا بیست سال دیگه من کجام؟ مهم نیست روی زمین باشم یا مثل سارا و الهام زیر زمین! ولی واسم مهمه که عاقبت بخیر باشم...من نمی دونم عاقبت خیر از نظر تو چیه؟خدایا اونجور که دوست داری پایان ماجرا رو خوب تمومش کن...


نوشته شده در پنجشنبه 20 بهمن 1390 ساعت 09:36 ق.ظ توسط لیدوما * نظرات |


Design By : Pichak