تبلیغات
حرفهای ناتمام - به نام زندگی

حرفهای ناتمام

یه وقت هایی که صبح های زود از خواب بیدار میشم آسمون اونقدر شفاف و زلاله که انگار ستاره هارو میشه توی انگشتات بگیری همراه با بوی خاک نم خورده اونقدر همه چی توی یه سکوت آرامش بخش فرو رفته که دلم می خواد تا آخر دنیا توی اون حس و حال بمونم. برای من خوشبوترین عطر دنیا بوی خاک نم خورده ست احساس می کنم ظرفیت ششهام برای بلعیدن بوی خاک کمه چقدر زندگی ساده ست وقتی بوی خاک نم خورده حس آرامش رو توی قلبت میاره و چقدر سخت و خفقان آوره وقتی اونقدر دلت تنگ میشه که احساس می کنی دنیا با همه ی بزرگیش واست تنگه وقتی هیچی و هیچکس آرومت نمی کنه و اونقدر خسته ای که حتی دیگه نمی خوای برای داشتن کسی یا چیزی تلاش کنی. توی لحظه های اینجوری لجباز میشم دیگه به هیچی فکر نمی کنم رک و راست به خدا می گم دوستت ندارم ، دیگه هیچوقت باهات حرف نمی زنم و دیگه هیچی ازت نمی خوام  ولی باز هم دلم تنگ می شه و بهانه گیر می شم بازم دلم می خواد یه عالمه باهاش حرف بزنم بازم میرم منت کشی و دوباره همه چی قشنگ میشه... 

ولی این روزها واقعا حرفهام ته کشیده نمی دونم چی بگم دیگه منت کشی هم نمی کنم شدم مثل یه بچه گنجشک توی یه آشیونه کنج یه درخت طوفانزده که هرآن ممکنه از اون بالا بیفته و بمیره. شاید یه چیزی توی وجودم تغییر کرده چیزی که نباید تغییر می کرد نمی دونم... 

زندگی گاهی سخته سر در گم و پیچ در پیچ و پر از سوال های بی جواب که نه فرمول انرژی اینشتین و نه قضیه فیثاغورث و نه قانون های نیوتن ، هیچ کدوم نمی تونن برای اونها جوابی داشته باشن.

زندگی گاهی ساده ست به سادگی یا کریم هایی که صبح های زود روی بالکن خونه می شینن به سادگی شیرین زبونی های خواهر زاده پنج ساله ام نازنین، و به سادگی غروب های قشنگ خونمون و بوی اطلسی ها و میخک هایی که شب ها توی حیاط می پیچه و به سادگی یه لیوان آب خنک توی هوای گرم تابستون وقتی خسته و عرق کرده از راه می رسی. 

شاید زندگی یعنی همین گاهی ساده و گاهی سخت و پیچیده... 

سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده 

شاید دوباره گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوییدی 

پس به نام زندگی هرگز مگو هرگز...


نوشته شده در سه شنبه 24 اسفند 1389 ساعت 05:54 ب.ظ توسط لیدوما * نظرات |


Design By : Pichak