تبلیغات
حرفهای ناتمام - به دلتنگی هایم دست نزن!

حرفهای ناتمام

خاطره یعنی درد و دلتنگی...درد نبودن کسایی که دیگه نیستن و دلتنگی روزهایی که برنمی گردن...

خیلی سخته وقتی بهترین خاطرات زندگیت با در و دیوار یه خونه عجین میشه...خونه ای که الان سوت و کوره...

چقدر دلم تنگ شده برای اون کوچه ای که از اول تا اخرشو می دوئیدم تا برسم به عطر تن مادربرزگ...

دلم تنگ شده برای بوی نون تازه ای که هر روز صبح توی حیاطش می پیچید...برای صدای خنده های من و دنیا که همیشه مادر بزرگو از خواب می پروند...برای اون چاخان های امیر که واسه باج گرفتن،با آب و تاب از زیرزمین جنی خونه تعریف میکرد!!

یادش بخیر چه کیفی داشت خوابیدن توی رختخواب هایی که بوی گل سرخ خشک شده میداد...هنوز طنین مهربون صدای مادربزرگم توی گوشمه...کسی که رفتنش رو باور نمی کنم...

بزرگ شدن درد داره ، یه درد به عمق لذت روزهایی که تکرار شدنی نیست...دیگه در و دیوار اون خونه صدای هیچ آشنایی رو نمی شنوه...حالا  دیگه توی اون خونه پر خاطره هیچ چراغی روشن نیست...

چقدر  این روزها من و  شاعر اون ترانه دلتنگی هم حسیم!

کجاست اون کوچه؟

چی شد اون خونه؟

آدماش کجان؟

خدا می دونه...


نوشته شده در جمعه 25 شهریور 1390 ساعت 09:36 ق.ظ توسط لیدوما * نظرات |


Design By : Pichak