تبلیغات
حرفهای ناتمام - غریبه

حرفهای ناتمام

اینکه فکر کنی متفاوت شدی حس خاصیه.انگار یه چیزی مثل یه نقطه از تو قلبت شروع به پخش شدن می کنه و کم کم تمام قلبتو می گیره...وقتی تغییر می کنی اولین کسی که حس می کنه خودتی...

من تغییر کردم اینو خودم بیشتر از هر کسی می فهمم...

این روزها شاید بیشترین کلمه ای که ازش استفاده می کنم اینه: بی خیال!!

دیگه نه فکر می کنم به دیروز نه فردا و نه حتی حالا!

از اون نگاه عمیقی که به اطرافم داشتم خبری نیست یعنی هست اما من حوصله ی فکر کردن به عمق اتفاق هارو ندارم! انگار هر چیزی که می بینم فقط همون لایه سطحیه...شاید تنها نوشتنه که وادارم می کنه لایه هارو پس بزنم...

دوستم گفته بود تا حالا فکر کردی که خودت یه قسمت بزرگ از پازل زندگی کسی باشی...؟ من اما نمی دونم آخرین باری که به این موضوع فکر کردم چه زمانی بود؟!!

راستی اونهمه علاقه به قصه های عاشقانه کجای قلبم دفن شد و این من ساکت و تا حدی بی احساس از کی توی احساسم نفوذ کرد...؟!

ولی هنوزم هر روز صدای خنده هام توی خونه می پیچه...هنوزم عاشق لاک های رنگارنگم...هنوزم از در خونه که بیرون میرم به یاد بچگی ها هوس می کنم وسط کوچه هشت خونه بازی کنم!!

اما یه خاموشی پشت این هیاهوئه که از من نیست و داره جزیی از من میشه شاید بودنش محکم ترم کنه و شاید هم کاری کنه که واسه خودم خاطره بشم...!

این روزها تنها یک چیز این من ساکت و بی احساس رو دلتنگ می کنه اونم صدای مناجاتیه که گهگاه از تلویزیون می شنوم و عجیب به دلم میشینه:

آمدم ای شاه پناهم بده

خط امانی ز گناهم بده

ای حرمت ملجأ درماندگان

دور مران از در و ، راهم بده...


نوشته شده در چهارشنبه 26 مرداد 1390 ساعت 07:47 ق.ظ توسط لیدوما * نظرات |


Design By : Pichak