تبلیغات
حرفهای ناتمام - فرصت گذشت...!

حرفهای ناتمام

یه وقت هایی با همه ی دلت کسی  یا چیزی رو می خوای به هر دری می زنی اما نمیشه اونقدر که بی خیالش میشی و قبول می کنی که اون اتفاق توی سرنوشت تو نیست و بالاخره می گذری...

اما وقتی که انتظارشو نداری یه روز صبح که فکر می کنی مثل روزهای دیگه ست بی سر و صدا از راه می رسه...

نمی تونم بگم این اتفاق چه طعمی داشت ولی چیزی که انتظارشو داشتم نبود! حس خاصی داشتم حسی بین سردرگمی و ارامش!

آروم شدم چون بالاخره اتفاق افتاد و سردرگم، چون ته دلم هیچ شور و هیجان خاصی نبود و من به حرف دلم گوش کردم سخت بود اما مطمئن بودم این اونی نیست که من می خوام حالا دیگه نه..!

مثل ناهار بی موقع می مونه مثل غذایی که خیلی دوستش داری اما وقتی سر وقت نخوریش مزه ی همیشگی رو واست نداره!

هر چیزی باید توی موقع خودش اتفاق بیفته شاید ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه باشه ولی آدم ها مثل ماهی نیستن...آدم ها حتی مثل خودشون هم نیستن...

الان دیگه حرفی ندارم بی حرف بی حرفم...نمی دونم چرا؟!...شاید چون من زود بودم و....تو دیر...


نوشته شده در شنبه 25 تیر 1390 ساعت 04:39 ب.ظ توسط لیدوما * نظرات |


Design By : Pichak