تبلیغات
حرفهای ناتمام - مثل زندگی

حرفهای ناتمام

اینجایی که من ایستادم شاید جنوبی ترین نقطه ایرانه .یه جزیره که به نظرم اونقدر بکر و دست نخورده میاد که حس می کنم یه تیکه از دنیاست که تا حالا هیچکی کشفش نکرده!

باد شن و ماسه ی کنار دریا رو توی صورتم می کوبه ، صدای امواج دریا توی گوشم می پیچه ، خورشید تازه داره طلوع می کنه و حجمی از دریای بنفش تیره جلوی چشمهامه!

با هر حرکت باد شوری آبی که به صورتم پاشیده میشه، حس می کنم .صدای مرغ های دریایی توی همهمه ی آب و باد گم میشه.

انگار اینجا هیچ کسی جز من و خدا و دریا حضور نداره...دلم فشرده میشه از اینهمه زیبایی و شکوه و فکر می کنم چرا ما آدم ها در برابر زیبایی دچار احساس درد میشیم....؟!

چقدر در برابر دریا کوچیکم و چقدر غصه هام کمرنگه...شاید راز اینکه دریا یکی از شگفتی های آفرینشه همینه...

یک لحظه از این همه حس های متضاد که همزمان توی وجودم میان و میرن می ترسم ...خدا، من ، تنهایی،دریا ، باد ، آب...

روی تخته سنگ ها چند قدم عقب میرم دریا با این ظاهر فریبنده می تونه خیلی بی رحم باشه...از تصور عمق دریا چشمهامو می بندم....

اما هیچ چیز باعث نمیشه که دریا شگفت انگیز نباشه...نه فکر کردن به کشتی هایی که توی دست های دریا نیست میشن و نه بلعیدن آدم های بی گناه و نه سونامی و خرابی و ویرانی...

مثل زندگی می مونه...یه روز زیبا و آرام ، یه روز بی رحم و ترسناک .... ولی با این حال پر از شگفتی و رمز و راز...

چشمهامو باز می کنم، موهای خیسمو کنار می زنم و به خط افق خیره میشم ....تا انتهای هم آغوشی آسمون و دریا...


نوشته شده در چهارشنبه 18 خرداد 1390 ساعت 10:52 ق.ظ توسط لیدوما * نظرات |


Design By : Pichak