تبلیغات
حرفهای ناتمام - کودکانه

حرفهای ناتمام

توی یه کتاب خوندم دید هر کسی به زندگی به درونش برمی گرده، تا دنیای اطرافش و برای ثابت کردنش تست ساده ای رو طرح کرده بود:

ذهنتون رو خالی کنید چشماتون رو ببندید و سعی کنید درون خودتون رو ببینید هر تصویری که به ذهنتون اومد، دنیا رو همونطور می بینید.

تصویری که به ذهن من رسید یه دختر بچه ی  چهار پنج ساله ی ترسیده و کنجکاو بود تو یه غار تو در تو ، جایی مثل غار علیصدر.

چیزی که واسم جالبه اینه که این دختربچه، جزئی از خودمه کسی که توی خواب هام همیشه با منه هیچ شباهتی به بچگی های من نداره با یه صورت معصوم و آروم .توی خواب با من نسبت خونی نداره ولی به شدت احساس نزدیکی باهاش دارم.

شاید کودک درونم باشه همونی که هیچوقت بزرگ نمیشه ، همونی که خیلی زود بغض می کنه و خیلی راحت هم می خنده و گاهی هم توی گریه هاش خنده اش می گیره! همونی که زود دل می بنده و دل کندنش هم با خداست و خیلی وقت ها هم زبون درازش کار دستش میده!

بعضی وقت ها هم غیرمنطقی و لجباز میشه طوری که حوصله ی منم سر می بره!یه وقت ها هم اونقدر عاصی میشه که دوست داره همه ی دنیارو به هم بریزه و بعضی روزها هم صبور و ساکت میشه مثل پیرزن های دنیادیده!

گاهی حسود میشه و گاهی حاضره همه ی دار و ندارشو ببخشه!

این دختربچه همیشه راحت گذشته، راحت بخشیده و خیلی وقت ها هم راهو اشتباه رفته وقت هایی که دستمو گرفته و منو وارد بازی آدم بزرگ ها کرده و من بی خبر از قواعد بازی، همون دور اول اوت شدم...!

این طور وقت ها کلافه ام می کنه تا جایی که تصمیم می گیرم توی ناکجاآباد سر به نیستش کنم جایی که دیگه نتونه پیدام کنه ولی بازم برمی گرده توی همین خونه ،توی همین اتاق، تو خصوصی ترین لحظه های زندگیم حتی توی خواب هام...

انگار یه بند نامرئی من و اونو به هم وصل کرده بندی که یه وقتایی سست و نازک شده ولی هیچوقت پاره نشده...

شاید این دختر بچه تا آخر زندگی با من باشه یا بیشتر از اون حتی یه جایی توی اون دنیا هم...!


نوشته شده در چهارشنبه 4 خرداد 1390 ساعت 06:06 ب.ظ توسط لیدوما * نظرات |


Design By : Pichak