تبلیغات
حرفهای ناتمام - سین مثل سکوت

حرفهای ناتمام

کف اتاق نشستم و زانوهامو بغل کردم هیچ کس خونه نیست و سکوت آرامش بخشی اطرافمو پر کرده.

حال خاصی دارم که تا حالا خیلی کم تجربه اش کردم یه آرامش عجیبی ته دلمه...از اون حس هایی که فقط وقتی چشمم به آبی دریا می خوره تو وجودم حس می کنم.

بلند می شم و پرده ی حریر اتاق رو کنار می زنم و از قاب پنجره به درخت نارنج توی حیاط زل می زنم.با اون شکوفه ها مثل مخمل سبزیه با پولک های سفید.

نسیم ملایمی که میاد عطر بهارنارنج رو توی صورتم پخش می کنه و من با ولع نفس می کشم.

چشمم می خوره به بچه گربه ای که بی خیال زیر درخت لم داده،انگار خوشبخت ترین موجود روی زمینه.

صدای جیک جیک گنجشک ها مثل یه موسیقی متن فضارو پر کرده با خودم فکر می کنم"گنجشک ها چقدر حرف واسه گفتن به همدیگه دارن"!!

اولین بار نیست که این صحنه ها رو می بینم ولی اونقدر آرومم که می تونم دستمو بذارم زیر چونه ام و ساعت ها به این منظره چشم بدوزم.

انگار که هیچ چیزی توی این دنیا نمی تونه نگرانم کنه و هیچ فکری نمی تونه ذهنمو مشغول کنه.این آرامش واسه من که بیشتر وقت ها پر سر و صدا و پر جنب و جوشم یه کم عجیبه...!

هوا کم کم رو به تاریکی میره و من هنوز توی قاب پنجره ام با همون حس غریب تازه...دلم می خواد فقط نگاه کنم و ...سکوت.

 

پ.ن1:شاید وقتی خواستم بیام توی این دنیا خیلی هیجان زده بودم اونقدر که یادم رفته یه تیکه از دلمو همراه خودم بیارم...؟!

پ.ن2: دلم یه چایی با طعم بهارنارنج می خواد، من همیشه فکر می کنم آرزوها مزه و عطر بهارنارنج رو دارن!


نوشته شده در دوشنبه 29 فروردین 1390 ساعت 10:30 ق.ظ توسط لیدوما * نظرات |


Design By : Pichak