تبلیغات
حرفهای ناتمام - بوی بهار

حرفهای ناتمام

هیچ وقت بهارو دوست نداشتم حتی همون موقعی که همه ی بچه ها از اومدن عید و عیدی و تعطیلی مدرسه ذوق زده بودن،ولی من یه چیزی ته دلم اذیتم می کرد.
 الان هم همونطورم نمی دونم چرا ولی بهار بی قرارم می کنه شاید چون همیشه منتظر بودم، منتظر یه معجزه که با بهار بیاد...
روزهای آخر سال حس خاصی رو توی دلم میاره این روزها حس مردن و متولد شدن رو با هم داره مردن درد داره درست مثل متولد شدن...
تنها چیزی که از بهار واسم لذت بخشه بوی بهارنارنجه بویی که شاید خیلی ها حتی نمی دونن چیه؟!ولی مست کننده ست!
نزدیکی های غروب با یه نسیم که پرده رو تکون میده، بوی بهارنارنج توی تموم خونه می پیچه واقعا بوی عجیبی داره بوی خدا، بوی تازگی، بوی عشق...
می دونم که دست های بهار معجزه گره وقتی خاک مرده رو زنده می کنه.کاش بهار قدرت اینو هم داشت که با دم مسیحایی خودش توی دل بعضی از آدم ها بدمه و دلهاشونو زنده کنه! دل هایی که انگار خاک تر از خاک زمینن و خشک تر از شاخه های درخت های سرمازده...
بهار که میشه یعنی هیچ زمستونی اونقدر سخت و سرد نیست که دنیارو از اومدن بهار ناامید کنه.
خدایا معجزه کن!با بهارت، با عطر بهارنارنج، با آب و آیینه ی سفره هفت سین!
خدایا به حرمت پاکی و بی گناهی دقیقه های نیومده ی سال نو، معجزه کن...!

نوشته شده در سه شنبه 24 اسفند 1389 ساعت 07:23 ب.ظ توسط لیدوما * نظرات |


Design By : Pichak