تبلیغات
حرفهای ناتمام - فقط یک روز

حرفهای ناتمام

دیروز یکی از دوستام واسم یه اس ام اس فرستاد که اگه بهت بگن فقط یه روز دیگه زنده ای سه تا کار مهمی که انجام میدی چیه؟! معمولا وقتی می خوام به اس ام اس های اینجوری جواب بدم اونقدرها فکر نمی کنم ولی ایندفعه واقعا بهش فکر کردم...! 

اگه به من بگن فقط یه روز دیگه زنده ای خیلی کارها دارم که انجامشون بدم مطمئنم که وقتمو با حلالیت خواستن از این و اون تلف نمی کنم ! چون اول که واقعا هرچی فکر می کنم یادم نمیاد باید از کی بخوام  که منو ببخشه! شاید خیلی خوش بینانه باشه ولی هیچوقت تا حالا توی عمرم دونسته کسی رو آزار ندادم.دوم این که من فکر می کنم بخشیدن باید قلبی باشه شاید یکی بگه منو بخشیده ولی ته دلش هنوز ازم دلخور باشه. 

 به هیچکس نمی گم فقط یه روز دیگه زنده ام چون فایده ای نداره فقط روزشون حروم میشه! توی اون روز صبح زود از خواب بیدار میشم تا طلوع خورشیدو ببینم و یادم بمونه که دنیا بدون من هم می گذره! یکی از کارهایی که دوست دارم انجام بدم اینه که به یاد بچگی ها وسط کوچه جلوی چشم همسایه ی فضولمون هشت خونه بازی کنم!( خسته شدم بس که مودبانه و خانمانه جلوی چشم های اون رفتم و اومدم!!) واسه اون دوستام که نمی تونم ببینمشون زنگ می زنم با دریا و مریم قرار میذاریم تا همدیگه رو ببینیم و یه عالمه تعریف می کنیم و میگیم و می خندیم. 

پیش خانواده ام که هستم کار خاصی نمی کنم فقط سعی می کنم زبون درازی نکنم! و خوب نگاهشون کنم تا خنده ها و حرفاشون یادم بمونه به مامانم می گم واسم کلم پلوی شیرازی درست کنه تا مزه اش توی اون دنیا هم زیر دندونم باشه!! بعد یه نامه ی بلند بالا واسشون می نویسم و حرف دلم رو به تک تکشون می زنم نامه رو یه جایی میذارم که بتونن پیداش کنن .

دوست دارم توی اون روز برم یه جای سرسبز و خوش آب و هوا و اگه تونستم اسب سواری می کنم ( فرض می کنیم که سوارکاری بلدم!!) مطمئنم دیگه اون موقع کینه ای از کسی تو دلم نیست حتی اونی که بهم گفت ببخشمش و من جواب سربالا بهش دادم تا دلش بسوزه...!!  

اگه فصل گندم زارهای سرسبز باشه که چه بهتر با پای برهنه وسط گندم زارها می دوم و بعد از این که خسته شدم تا اونجایی که بتونم داد می زنم همه ی اون فریادهایی که توی زندگیم دلم می خواست بزنم و نتونستم ... 

آسمون ، خورشید ، گل ها و پرنده هاو....همه رو دقیق نگاه می کنم تا قشنگی های این دنیا توی خاطرم بمونه آخرین  کار هم اینه که غروب خورشیدو تماشا می کنم آخرین غروب دنیا البته واسه من...!  

نمی دونم چرا ولی حتما گریه می کنم نه واسه این که سفرم تموم شده برای فرصت هایی که از دست دادم و روزهایی که می تونستم ازشون لذت ببرم شاید توی اون روز فایده ای نداشته باشه ولی از خدا می خوام که منو ببخشه به خاطر این که قدر زندگی رو ندونستم واسه فرصتی که از دست رفت و سفری که به آخر رسید و  من همه چی رو زیادی جدی گرفتم اونقدر که یادم رفت قدر لحظه هامو بدونم و دعا می کنم که توی اون دنیا تنهام نذاره و اونجام کنارم باشه... از دوستای مجازی هم خداحافظی نمی کنم چون دلشون می گیره ولی به همشون سر می زنم و این شعرو به عنوان پست آخر می نویسم: 

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند 

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست 

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم 

بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست 

.راستی اگه بهتون بگن فقط یه روز دیگه زنده این شما چه کارهایی می کنین؟!


نوشته شده در سه شنبه 24 اسفند 1389 ساعت 06:21 ب.ظ توسط لیدوما * نظرات |


Design By : Pichak