تبلیغات
حرفهای ناتمام - کوچه ی خاطره

حرفهای ناتمام

توی این روزهای تردید و امید دلم برای کسی یا چیزی تنگ میشه که نمی دونم کیه یا کجاست؟ دوست دارم از اینجا تا ته دنیا قدم بزنم مثل وقت هایی که بی قرارم و هیچی مثل قدم زدن آرومم نمی کنه اون چیه تو دل آدم ها که به هر کجا که برسی یا با هر کسی که باشی بازم جاش خالیه؟این جای خالی با کی یا چی پر میشه؟ 

خوب که فکر می کنم می بینم هر چی بزرگ تر میشم این حفره بزرگ تر میشه و این حس دلتنگی مبهم بیشتر به روزهای بچگی که نگاه می کنم نه این حفره تو دلم بود و نه این دلتنگی می ترسم نکنه یه چیزی از روحم یا قلبم رو توی اون روزهای رنگی جا گذاشته باشم یه جایی که دیگه نمی تونم پیداش کنم نکنه منم شدم مثل همه اون آدم هایی که ازشون می ترسم!؟ اونهایی که اونقدر توی دنیای بزرگسالی شون غرق میشن که انگار هیچوقت بچگی نکردن! 

بعضی ها با گذشته هاشون زندگی می کنن و بعضی ها به آینده ای دلخوشن که انگار هیچوقت نمی رسه ولی من هر چی نگاه می کنم گذشته ها قشنگ ترن چون همیشه فکر می کنم همه چی اولش خوبه نمی گم خسته ام که نیستم حرف من درباره ی روزهای آغازه همون روزهایی که هیچ نقابی روی صورت هامون نبود وقتی قهر و آشتی هامون یه دقیقه بیشتر طول نمی کشید روزهایی که صداقت محض بود و فقط حقیقت... 

وقتی بچه ایم خود خودمونیم بدون هیچ نقابی ولی حالا که بزرگ شدیم یه عالمه نقاب داریم واسه روزها و آدم های مختلف. 

وقتی بچه بودیم اونقدر دلامون بزرگ بود که با یه عروسک فکر می کردیم دنیا مال ماست ولی حالا که بزرگیم اونقدر دلامون کوچیکه که اگه همه ی دنیارو هم داشته باشیم باز هم دلتنگیم. 

وقتی بچه ایم فقط با دلامون زندگی می کنیم ولی حالا که بزرگ شدیم و مثلا عاقلیم!! حتی برای احساساتمون هم معادله طرح می کنیم. 

چقدر این روزها دلم هوای دنیای کودکی رو کرده دنیایی که هیچ باید و نبایدی نداشت و هنوز عشق زیر رنگ عادت زنگ نزده بود دنیایی که رنجوندن گناه بزرگی بود و قسم خوردن به جون همدیگه کار آسونی نبود... 

راستی که چقدر دلم برای اون روزها تنگ شده... 

سال ها کوچه ی دل رهگذر خاطره بود  

یاد آن کوچه و آن رهگذر خسته بخیر


نوشته شده در سه شنبه 24 اسفند 1389 ساعت 06:05 ب.ظ توسط لیدوما * نظرات |


Design By : Pichak