تبلیغات
حرفهای ناتمام

حرفهای ناتمام

 همیشه بعد از اتفاق می رسم

و همه میگن حیف! فلانی دیر رسیدی

کلا یا من همیشه دیرم یا زندگی....

اما بیا و این بار دیر زندگی من نباش...همین یک بار ....!



 


نوشته شده در شنبه 9 آذر 1392 ساعت 06:59 ب.ظ توسط لیدوما * نظرات |

نبودنم بی دلیل نبود اما دلیلم اونقدر محکم نیست که جواب چرایی رفتنم رو بده....
شاید لازم بود تا بدونم... که هیچوقت ادم دل کندن نبوده و نیستم....که دل بریدن واسم سخته... که یه شب پشت این صفحه ی بی جون گریم گرفت ...که وقتی با دلت بنویسی نمی تونی راحت بگذری...که این دنیا اگر چه مجازی اما ادم هاش واقعی اند...

پی نوشت: دوباره سلام...


نوشته شده در جمعه 5 مهر 1392 ساعت 07:12 ب.ظ توسط لیدوما * نظرات |

چی تو دلت می گذره که انقدر پر از دردی...
کدوم درد لبریزت کرده؟!
کاش کاری از دستم برمیومد تا تسکین دردت بشم....
تو که می لرزی روح من می لرزه اونقدر که نفسم بند میاد...

تحمل کن، صبور باش ...نلرز ایران من...

پ.ن: می بینی چقدر دردامون عادی شده؟! حتی زلزله ی هفت و هشت دهم ریشتری!


نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین 1392 ساعت 09:13 ق.ظ توسط لیدوما * نظرات |

 هر روزی که یه فرق خوب داشته باشه نوروزه...!
 هر روزتون نوروز...!

امیدوارم سال جدید به قشنگی همه ی اس ام اس هایی باشه که این روزا این باکس گوشی هامونو پر کرده....!

نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین 1392 ساعت 12:50 ب.ظ توسط لیدوما * نظرات |

یه وقتایی یه چیزایی در مورد خودت می شنوی که شاخت درمیاد!

با خودت میگی واقعا من اینطوری به نظر می رسم؟!

گوشم عادت کرده بود به شنیدن این جمله که:" دختر احساساتی ای هستی!"  و من هنوزم نمی دونم این جمله بار مثبت داره یا منفی؟!

وقتی ملی گفت داره واسه همیشه میره تهران واکنش خاصی نشون ندادم فقط واسش آرزوی خوش بختی کردم و گفتم دلم واسش تنگ میشه شاید یه جورایی  تعجب کرده بود وقتی دوست مشترکمون چطور واسه رفتنش بی تابی کرده بود ولی من...!

حالا دیگه گوشم داره به شنیدن جمله های جدید عادت می کنه! اینکه " تو دختر عاقل و محکمی هستی!" و این بار هم نمی دونم این یه تعریفه یا....؟!

درسته که از نظر ملی دختر عاقل و محکمی هستم اما نمی دونه از خونشون تا خونمونو گریه کردم وقتی با هم خداحافظی کردیم...

...... ادم ها عوض نمیشن فقط یاد می گیرن چطور نقشاشونو حرفه ای تر بازی میکنن......

نوشته شده در سه شنبه 1 اسفند 1391 ساعت 06:34 ب.ظ توسط لیدوما * نظرات |

روزهای تکراری...ادم های تکراری....حرف های تکراری....دلتنگی های تکراری....

مثل کتابی که توی قاب پنجره جا مونده و با دست های باد ورق می خوره و به پایان میرسه و دوباره برمی گرده به سرآغاز!

پ.ن: بازهم بوی بهار میاد...


نوشته شده در دوشنبه 9 بهمن 1391 ساعت 02:21 ب.ظ توسط لیدوما * نظرات |

یه وقتایی باید روی یه کاغذ بنویسی " تعطیل است" و بچسبونیش پشت شیشه ی ذهنت!

و بعد دستاتو بذاری زیر سرت و دراز بکشی و به همه ی دلهره ها و دلواپسی هایی که از صبح تا شب توی ذهنت میان و میرن و الان پشت درهای بسته ی ذهنت جاموندن لبخند بزنی....!

یه وقتایی اونقدر توی روزمرگی هات غرق میشی که یادت میره زیادی همه چی رو جدی گرفتی مثل وقتایی که فیلم می بینی و طوری تو بحر داستان میری که فراموش می کنی همه ی اینا یه بازیه!

هر چیزی زیادیش ضرر داره ....حتی فکر کردن هم وقتی از حد گذشت یه جور اسراف کردنه...!


پ.ن: خیلی چیزارو می فهمی اما وقت عمل کردن که میشه دیگه نمی فهمی!!

نوشته شده در یکشنبه 10 دی 1391 ساعت 02:13 ب.ظ توسط لیدوما * نظرات |

مسیرمو که میگم اولین تاکسی می ایسته هنوز چند لحظه از سوار شدنم نگذشته که دختر جوونی تقریبا هم سن و سال خودم شاید هم بزرگتر سوار میشه  کمی رو صندلی جا به جا میشم تا بشینه با یه نگاه گذرا برق حلقه درشت و پرنگینش چشمم رو میزنه.

نگاهی به ساعتم می کنم نزدیک سه بعد از ظهره با بی صبری نفسم رو بیرون میدم و به خیابون خیره میشم.

راننده یکبار دیگه مسیرو از دختر می پرسه...با شنیدن آدرس پلک میزنم" یه بوستان بیرون از شهر جایی که توی ساعتهای پر رفت و آمد یه دختر جرات نمی کنه بره حالا ساعت سه بعد از ظهر وقتی پرنده تو اون بوستان پر نمیزنه؟؟؟!!"

سعی می کنم به فکرم اجازه ی پیشروی بیشتر ندم و توی دلم به خودم غر میزنم" اصلا به تو چه؟!"

گوشی همراه دختر زنگ میزنه تنها چیزی که می شنوم صدای پر ناز و ادای دختره و جوابیه که به مخاطبش میده اینکه" الان توی درمانگاه نشسته و خیلی سخت نوبت واسه هشت شب گیرش اومده و چون مسیر طولانیه نمی تونه برگرده!! لحظه ای مکث می کنه و میگه حوصلش سر میره اما مجبوره چون نوبت این دکتر به راحتی گیر نمیاد در ضمن ناراحت نباشه اگه تماس نگرفت چون شارژ گوشیش داره تموم میشه!!"

ابروهای بالارفته ام از تعجب قصد پایین اومدن نداشت و دهنم بسته نمی شد!با چه اعتماد به نفسی در برابر گوش های من و راننده دروغ به اون بزرگی رو گفت از همه این ها که بگذریم دلم برای اون پشت خطیه بدجوری سوخت....

پوزخندی میرنم کسی که جرات رفتن به بوستان بیرون از شهرو تو این وقت روز داره باید شجاعت راست گفتن هم داشته باشه!

این همون چیزیه که روشنفکرهای نسل من بهش میگن شهامت!!!

دوباره به خیابون های خلوت خیره میشم... راننده سرش رو با تاسف تکون میده و زیرلب غر میزنه و نفسش رو با عصبانیت بیرون میده ...با خودم فکر می کنم شاید حق با راننده ست.... برای رانندگی توی خیابون های این شهر باید کور باشی و کر...


نوشته شده در چهارشنبه 15 آذر 1391 ساعت 05:05 ب.ظ توسط لیدوما * نظرات |

چرا یه وقتایی حال ادمو درک نمی کنی؟ مگه نمیگن از رگ گردن بهمون نزدیک تری؟ بخدا از اون بالا هم من کوچیکم هم مشکلات یه کوچولو بیای پایین کنار دلم بشینی می بینی مشکلات همچین هم کوچولو نیستن!

چرا وقتی یه چیزی به دلم می افته فاتحه اش خوندنست ؟

چرا واسه هر چی دعا کردم یا بهم ندادیش یا دیر دادی؟ مگه نگفتی بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را؟

 چرا ادما عاشق بی لیاقت ها میشن اونایی که لیاقتشو دارن حسرت می کشن؟!

چرا دل بعضیا واست دله و دل خیلیا گل!

 یه کلام : چرا هیچ چیز این دنیا سرجاش نیست؟!!

اس ام اس نوشت: هر جا به کسی ظلم میشه میگن خدا جای حق نشسته...خدا جون میشه بلند شی حق جای خودش بشینه!

نوشته شده در یکشنبه 14 آبان 1391 ساعت 10:19 ب.ظ توسط لیدوما * نظرات |

ادم ها معمولا در دوحالت ممکن هستن!
یا قضاوت می کنن یا قضاوت میشن...!
شاید چون تاوان قضاوت چیزی نیست جز خودش...
گفته بودم چیزهای لعنتی یا حسرتن یا وحشت اما لعنتی ترین حس دنیا حس قضاوت شدنه که هم حسرته هم وحشت...

پ.ن: چیزی که بالا اوردی دیگه قابل خوردن نیست کاش اینو می فهمیدی!

نوشته شده در جمعه 14 مهر 1391 ساعت 12:27 ق.ظ توسط لیدوما * نظرات |

آروم آروم حرف میزنه و بعد کمی مکث و... سرخوشانه می خنده و من که خودم بغض کردم حس می کنم بغضش رو پشت لبخندش پنهون می کنه...
 برای اینکه نشون بدم خیلی می فهمم!! لبخند احمقانه ای می زنم و اما ته دلم می خواستم کسی اونجا نبود و گریه می کردم! نه از اون گریه های رمانتیک و پسرکش هندی! از اون گریه هایی که دل ادمو سبک میکنه مثل گریه های فلونه توی کارتون خانواده ی دکتر ارنست!!
دلم می خواست گریه کنم نه برای استادم برای خودم! تا حالا شده در برابر صبر یه نفر احساس حقارت کنین و انقدر این احساس قوی باشه که گریتون بگیره؟!
به یه نقطه خیره میشه و نیم نگاهی به حالت متفکر من میکنه و میگه می فهمی چی میگم؟! منم سرمو تکون می دم و چشمامو می بندم که یعنی خیلی درک می کنم! اما یکی تو دلم بهم پوزخند می زنه و میگه تو اگه بیل زنی برو باغچه ی خودتو بیل بزن! مجبوری وقتی درک نمی کنی الکی ادای ادم های فهیمو در بیاری؟!!
کلا خودم هم موندم اون روز توی اون کارگاه خاتم کاری چه اتفاقی افتاد که استادم  از درد بزرگ زندگیش گفت و من بازم از خودم بدم اومد که همیشه گول خنده های شاد و خوش آهنگشو می خوردم !
اون روز من قانون عجیبی رو کشف کردم اینکه هر چی درد بزرگ تر باشه اثر هنری هنرمندانه تر میشه...! نمی فهمم  چطور میشه که زیبایی و درد بهم ربط پیدا می کنن؟!
کشف سختی بود حتی برای ادمی مثل من که یه وقتایی حس فیلسوفانش گل می کنه!

نوشته شده در پنجشنبه 16 شهریور 1391 ساعت 01:05 ق.ظ توسط لیدوما * نظرات |

نمی دونم کتاب در آغوش نور رو کسی خونده یا نه؟! در آغوش نور داستان یه زنه که طولانی ترین و کامل ترین تجربه ی نزدیک به مرگ رو داشته.
بتی جین ایدی نویسنده ی این کتاب بخاطر خونریزی شدید بعد از عمل توی بیمارستان می میره و کاملا علائم حیاتیش از بین میره...دقیقا یادم نمیاد بعد از چه مدت دوباره زنده میشه ولی اونقدری طول می کشه تا یه سفر هیجان انگیز رو تجربه کنه و این خانم بعد از نوزده سال سکوت بالاخره داستان این سفرو می نویسه.
نمی تونم بگم صد در صد محتوای این کتاب رو قبول دارم اما یادمه که خوندنش حس خوبی بهم داد بعضی جاها می تونستم جواب بعضی از سوالامو پیدا کنم و بعضی جاها یه عالمه سوال توی ذهنم می اومد اما این کتاب رو نه تایید می کنم نه رد! به دور از هر ذهنیتی میشه گفت یه داستان جذاب بود.
یه قسمت از این کتاب به نکته جالبی اشاره کرده بود اینکه هیچ انسانی به اجبار و زور قدم به این دنیا نمی ذاره وقتی قراره روحی به کالبد جنینی دمیده بشه اول ازش در مورد رفتن به این دنیا و سختی های این دنیا و در کنارش تجربه کردن چیزهای خوبی که فقط یه ادم  میتونه تجربه کنه سوال میشه اینجا دیگه انتخاب با خودته می تونی ادم بودنو انتخاب کنی  یا که نه همون جایی که هستی بمونی!
می گن این همون چیزیه که بهش می گن عهد نخستین و هیچ ادمی این عهد نخستین رو یادش نمیاد! شاید واسه همینه که حافظ میگه:
"آسمان بار امانت نتوانست کشید      قرعه ی فال بنام من دیوانه زدند"
بعد از خوندن این کتاب خیلی وقت ها شده که به خودم بد و بیراه گفتم که آخه دیوانه همونجایی که بودی می موندی تو این دنیا چه خبر بود مگه؟!! اگه یه بار دیگه فرصت انتخاب داشته باشم صد در صد اینجاها پیدام نمیشه! به قول شاعر:
"شب شراب نیرزد به بامداد خمار"
فرض کردن که مالیات نداره! فرض کنیم قانون همینه هیچ کس رو به زور به این دنیا نمی فرستن!کدومتون اگه بازم فرصت داشته باشین این دنیا رو انتخاب می کنین؟!

پ.ن: این روزا حس شاعرانگیم همینجوری بیخودی گل کرده! به قول یه بنده خدا که یه ضرب المثل منحصر به فرد داره:" دل بی قوتک ( معنی لغوی قوت همون نون و اب خودمونه!) میزنه فوتک!( خیلی مطمئن نیستم اما فکر کنم فوتک همون سوت زدن میشه!) کل مفهوم این ضرب المثل میشه الکی خوش بودن !!فکر کنم جریان حس شاعرانگی من جریان همین ضرب المثله!


نوشته شده در یکشنبه 22 مرداد 1391 ساعت 12:26 ب.ظ توسط لیدوما * نظرات |

اصرار که می کنی دلم می خواد همه ی روزها و خاطره های بودنت رو یکجا بالا بیارم!
اون ماهی ای که میگن هر موقع از آب بگیریش تازه ست گاهی تیغش تو گلو گیر می کنه و نفستو بند میاره!
به قول اون کامیونه که با همه گندگی و زمختیش به نکته ظریفی اشاره کرده بود:

"دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه بامی که پریدیم ...پریدیم!!"


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 28 تیر 1391 ساعت 07:38 ب.ظ توسط لیدوما * نظرات |

یه چیزهایی انگار توی وجود ادم نهادینه می شه بعضی وقت ها می خوای یه جور دیگه باشی یه جور دیگه رفتار کنی تا یه جاهایی هم موفقی اما سربزنگاه درست اونجایی که باید، بازم برمی گردی سر خونه اول بازم میشی همونی که همیشه بودی...

"کوشش کن انگیزه از درون خودت باشه نه از محیط اطرافت "جمله قشنگیه ولی وقت عمل که می رسه؟!!

خیلی عجیبه که یه وقتایی توی تکرار زندگی توی موقعیت های مختلف کپی پیست میشی تا وقتی توی متن قصه ای داغی هیچی رو نمی فهمی اما وقتی گذشت می بینی بازم تکرار شدی...

حتی تو این دنیای مجازی هم نتونستم خودمو تغییر بدم اینجا هم بدون اونایی که دوستشون دارم حس بودنم میره درست مثل حس زندگی توی دنیای واقعی اینجا هم بدون ویکی، سحر ، وفا،...کمرنگ میشم...

می بینی هنوز هم دچار همون قصه همیشگیم....حتی اینجا، اینجایی که بهش میگن" دنیای مجازی"


نوشته شده در جمعه 9 تیر 1391 ساعت 12:25 ق.ظ توسط لیدوما * نظرات |

یه وقتایی هست که انگا رخودتو نمی شناسی..تصوری که از خودت داری  با یه اتفاق ساده دود میشه میره هوا و بعد فکر می کنی چقدر زیادی از خودت مطمئن و متشکر بودی!

وقتی بهش فکر میکنم از خودم خجالت می کشم..از اینکه اینهمه دورم از کسی که دارم تو یه خونه باهاش زندگی میکنم  از اینکه اینهمه کم شناختمش!

بعضی وقت ها چقدر شناختن ادم ها سخت میشه دیروز توی دو سه ساعت چیزایی رو فهمیدم که یه عمره نفهمیدم همینه که می گن واسه شناختن بعضی ها کمیت مهم نیست کیفیت مهمه!

دیروز نه خبری از اون حس شیشم مزخرف بود نه از فهم بالای احساس اطرافیانم که همیشه پزشو می دم دیروز فقط نفهمی محض بود!

خیلی روزها تو زندگیم بوده که از بودن ادم هایی که انگار نیستن از نزدیک های دور رنجیدم غافل از اینکه خودم به نزدیک ترینم اونقدر دورم مثل غریبه ای که هر روز از کنارت رد میشه و همه سهمت از اون فقط تکرار اون مسیره ...

خیلی درد داره وقتی می فهمی تو هم جزء همون روزگار و ادم های سردی هستی  که همیشه ازشون گله داری...جز همین قرن" قبیله یعنی یه نفر..."


نوشته شده در جمعه 19 خرداد 1391 ساعت 09:40 ب.ظ توسط لیدوما * نظرات |


Design By : Pichak