تبلیغات
حرفهای ناتمام

حرفهای ناتمام

در خونه رو که می بندم یه نفس عمیق می کشم تا به این فکر نکنم که چقدر جای مریم خالیه..به این که چقدر ما دوتا عادت داشتیم همه کارامون رو با هم انجام بدیم...

از پیچ کوچه رد میشم و به خیابون می رسم به این خیابونی که این روزها از هر راهی واسم آشناتر شده!

دارم یاد می گیرم که این نگاه های هیز یا این نگاه های سرد و یخی و...کلا هیچ نگاهی رو تفسیر نکنم! به نگاه حریص پیرمردی که از روبه رو میاد اهمیت نمیدم شاید من اونو به یاد نوه اش میندازم!

مطمئنا این ماشین هایی که توی این هوای گرم و توی این خیابون های خلوت بوق می زنن و تعارف می کنن به جز نوع دوستی هیچ هدف دیگه ای ندارن! 

چقدر این آرایش غلیظ به صورت دختری که از کنارم رد میشه و  نهایتا 15 یا 16 سالشه میاد!

این آدم هایی که آروم یا پرشتاب پیاده یا سوار از کنارم می گذرن هیچوقت خیانت نمی کنن، حق کسی رو نمی خورن اصلا این اتفاق هایی که هر روز داره میفته این زخم هایی که ادم ها هرروز دارن به روح و جسم همدیگه می زنن همشون از سر ناچاریه! آدم ها همیشه بد نیستن...!

امروز هم مثل دیروز و روزهای قبل همه چی قشنگه حتی این هوای پراز گرد و غبار!

هر روز که این مسیرو می رم و برمیگردم اینجوری دنیا و آدم هارو می بینم و عجیب از این پیاده روی هر روزه لذت می برم!!

کم کم دارم  مفهوم این جمله شکسپیرو درک می کنم: "برای لذت بردن از زندگی کافیه کمی احمق باشی!"


نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ساعت 01:09 ب.ظ توسط لیدوما * نظرات |

خنده داره وقتی از خودت به زندگی پناه می بری....

به تکرار و عادت و امروز دل بستن و فردا دل کندن و الکی خوش بودن...!

مثل پناه بردن به یه خونه کاهگلی توی یه بارون سیل آسا!

 

 


نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین 1391 ساعت 06:36 ب.ظ توسط لیدوما * نظرات |

تجربه های جدید مثل یه ماده شیمیایی می مونه!

 گاهی تو وجود ادم حل میشه و بی رنگت می کنه!

گاهی حل میشه و روحتو رنگی می کنه!

 گاهی هم ته دلت رسوب می کنه و اون ته تهای دلت یه جزیزه مرجانی سفت و سخت می سازه.. اونوقته که نغییر میکنی...

یه چیزی تو وجودم ساکن شده نه فقط ساکن که انگار پر از سکوته...مثل یه جزیره مرجانی بکر و دست نخورده...

پ.ن 1:اینجوری نبودما...اینجوری شدم!

پ.ن 2:واسه اون هیچ نشدی وجود نداره با یک اشاره اون  یه دنیا اتیش گلستون میشه.. فقط اگه بخواد!


نوشته شده در سه شنبه 15 فروردین 1391 ساعت 10:53 ق.ظ توسط لیدوما * نظرات |

نمیدونم بالاخره بهاری می رسه که من از اومدنش خوشحال باشم؟ خنده داره که پاییزو بیشتر از بهار دوست دارم!

بهار که میاد گم میشم ..توی حال و هوای خونه ...توی سبز شدن و شکوفه کردن درخت ها...توی عطربهار و نارنج...اما ته دلم یه چیزی اذیتم می کنه که نمی دونم کیه یا چیه؟!

.

.

یک سال دیگه هم گذشت...

پ.ن: نگام کن..من هنوزم منتظرم...


نوشته شده در شنبه 27 اسفند 1390 ساعت 07:37 ب.ظ توسط لیدوما * نظرات |

یادته همیشه بهت می گفتم روزهای آخر سال رو دوست ندارم؟ حالا تو باعث شدی که این روزها از هر زمان دیگه ای واسم تلخ تر بشه...

باورش هنوز برام سخته..اینکه دیگه نیستی..اینکه دیگه هیچوقت نمی بینمت...اینکه دیگه هیچوقت زنگ این خونه رو نمی زنی و با اون صدای آروم و ظریف اسمم رو صدا نمی کنی...

نبودنت خیلی سخت تر از اونیه که فکرشو می کردم دلم عجیب واست تنگ شده دلم می خواد یه روز از خواب پاشم و همه این روزهارو تو خواب دیده باشم...

پارسال رو یادته؟ دقیقا همین موقع های سال بود گفتی دلت گرفته و با هم رفتیم همون امامزاده ای که خیلی دوست داشتی چشمت به قبرها که افتاد یه اه کشیدی و گفتی " خوش به حال اینا که راحت واسه خودشون اینجا خوابیدن"

اصلا یه جور دیگه شده بودی حالا که رفتی اینو بهتر می فهمم...

کاش هیچوقت از دلتنگی هات واسم نگفته بودی دلتنگی هات دلمو آتیش میزنه مریم...نمی دونم چرا همه جای این شهر واسم یه رنگ دیگه شده...پر از دلتنگی...هر جا که میرم یه خاطره از تو هست...

راستی بالاخره علی رو دیدم همونی که می گفتی بدون اون نمی تونی زندگی کنی... کسی بهم نگفت که اونی که دیدم همون علی توئه ولی یادمه همیشه می گفتی یه سکوت خاصی تو وجودشه..حس شیشمم میگه خودشه!

خودمونیم..سلیقت هم خوبه ها! اگه من یه زمانی از علی تو خوشم بیاد تو چیکار می کنی؟مریم راستی تو اصلا میدونی حسودی چیه؟! شوخی کردم من مثل تو شجاعت عاشق شدن رو ندارم اونم یه عشق یه طرفه..!

یادته گفتی وقتی داشتن عملت می کردن تو داشتی خواب عقد علی رو می دیدی؟! گفتی هر کاری کردی نتونستی چهره دختره رو ببینی...این روزها وقتی میرم خونتون توی اون شلوغی مات قیافه های دخترهای جوون میشم و مدام با خودم فکر میکنم کدوم یکی از اینا شاید برن همونجایی که مریم آرزوشو داشت؟ تو که خل بازی های منو می شناسی دست خودم نیست همش فکر میکنم شاید یکی از این دخترا بشن زن علی و بعد تو دلم واسشون خط و نشون می کشم...

دوست دارم برم خونتون چون تاوقتی اونجام مدام منتظرم تو از توی یکی از اون اتاق ها بیای بیرون اما دلم واسه مامانت واسه خواهر و برادرت می سوزه..وارد خونتون که میشم هر کی منو می بینه گریش می گیره...مامانت ازم قول گرفته هر روز برم دیدنش ولی خیلی سخته مریم..اینو تجربش نکرده بودم ..وقتی دوستت رو از دست میدی انگار یه چیزی تو وجودت می شکنه...

فکر نکن از دستم نجات پیدا کردی بازم میام و همه حرفای دلمو واست تعریف می کنم فقط همش پیش خودم می گم نکنه حالا که رفتی اونطرف احساست نسبت به من فرق کرده باشه ؟ نکنه دیگه درکم نکنی...حالا دیگه اونجا جواب همه سوالاتو پیدا کردی...

مطمئنم سال نوی اونجا رو بیشتر دوست داری یه حسی اینو بهم میگه..مریم واسم دعا کن واسه همه دلتنگی هام واسه غمی که تو توی دلم انداختی...واسه روزهایی که جای خالی تو بدجوری توی ذوق میزنه...

عیدت مبارک مریم عزیزم...

 


نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند 1390 ساعت 09:51 ق.ظ توسط لیدوما * نظرات |

بهار،تابستون،پاییز و باز هم زمستونی که داره نفس های آخرو می زنه و من انگار یه جایی توی این روزها و فصل ها گم شدم...

هر سال این موقع ها یه حس خاصی دارم  درگیر خودمم.. این روزها دنبال خودم می گردم! دیشب خواب می دیدم شدم یه دختر دو ، سه ساله و گم شده بودم و همه دنبالم میگشتن حتی خودم!!

شاید توی وجود هر کسی یه شیطان پنهانه یکی که شبیه دراکولا نیست..ظاهر وحشتناکی نداره برعکس خیلی آروم و بی سر و صدا پیداش میشه و اونقدر قشنگ استدلال می کنه که فکر می کنی خیلی خوب می تونی از پس دنیا بربیای ولی همش توهمه و وقتی به خودت میای که فرسنگ ها از حس بودن فاصله گرفتی...

این روزها بیشتر از هر وقت دیگه ای به اون دختر بچه احتیاج دارم چون با همه کوچیکی و سادگیش فقط اونه که میتونه از پس این شیطان بربیاد همونی که گمش کردم یا شاید هنوزم امیدی باشه و بتونم پیداش کنم...

تو این روزهای آخر سال درس بزرگی گرفتم درسی که باعث میشه فکر نکنم این سال هم بیهوده گذشت! حالا دیگه از ته دلم از خدا می خوام که هیچکسی رو به خودش واگذار نکنه...


نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند 1390 ساعت 05:28 ب.ظ توسط لیدوما * نظرات |

آدم ها رویای بچگی هاشون رو فراموش میکنن طوری که انگار هیچوقت بچگی نکردن...!

آدم ها دنیای نوجوونیشون رو  فراموش می کنن...توی مرز زندگی کردن رو یادشون میره، یادشون میره که چه حسیه وقتی نه یه بچه ای  و نه احساس بزرگ بودن می کنی...

آدم ها دنیای عاشقانه ی خودشون رو یادشون میره...وقتی واسه اولین بار قلبشون می لرزه و فکر میکنن تا آخر عاشقانه های دنیا رو بلدن...! شیطنت های عاشقی رو ، اشاره های یواشکی  و با سر دوییدن سر قرار رو یادشون میره..!

آدم ها زود فراموش می کنن..فراموش می کنن که چطوری قد کشیدن و بزرگ شدن...!

شاید هیچ فاصله ای بین نسل امروز و دیروز نبود اگه فقط توی پیچ و خم روزها فراموش نمی کردیم که زندگی تکرار میشه چون عاشقانه ها، دلهره ها، دلتنگی ها و آرزوها تکرار میشن ...وقتی برای تو، وقتی برای من...


نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند 1390 ساعت 01:41 ب.ظ توسط لیدوما * نظرات |

توی کمدو که نگاه می کنم سرم سوت میکشه! خدایا آخه من چطوری توی اینهمه کتاب و دفتر و وسایل های ریز و درشت دنبال یه فاکتور بگردم؟ مثل پیدا کردن یه سوزن تو انبار کاهه! اونم با این حواس جمع من!!

دونه به دونه وسایلامو بیرون میارم و با دقت زیر و روشون می کنم... همین طور که یکی از کتابارو نگاه می کنم یه دونه عکس از لا به لای ورقه هاش تاب می خوره میفته وسط اتاق یه عکس مربوط به دوران دبستانم وقتی کلاس پنجم بودم.کاش می شد چشمامو ببندم و وقتی بازشون می کنم بازم همون روز باشه و بازم توی همون کلاس باشم...

اون روز رو دقیق یادمه...یه روز بارونی بود مثل همه ی روزهای بارونی که من عاشقشونم...هنوز هم به یاد اون روزها وقتی بارون می باره ناخوداگاه باز باران با ترانه رو زمزمه می کنم...همیشه بارون که می بارید با بچه های کلاس همه با هم این شعرو می خوندیم.

یادش بخیر چقدر من و لیلا و آزاده دعوامون میشد اما مثل همه ی قهرهای بچگی خیلی زود دوباره با هم آشتی می کردیم...اون روز من و آزاده با هم قهر بودیم حتی از توی عکس هم معلومه!!

اون وقت ها هیچوقت فکر نمی کردم با بعضی از بچه های اون کلاس هنوزم دوستیمون ادامه داشته باشه...

سارا مثل همیشه خندون بود و اونقدر شیطون و بازیگوش که معلممون همیشه ازش شاکی بود. هنوز صدای خنده های شادش توی گوشمه...هشت سال بعد اون خنده ها برای همیشه خاموش شد وقتی سلول های سرطانی جریان زندگی رو توی خونش متوقف کردن...

اینم مرجانه یادمه تازه از امریکا اومده بود و فارسی رو با لهجه ی انگلیسی صحبت میکرد و چقدر دختر مهربون و خونگرمی بود...اونم چندسال بعد دوباره همراه خانوادش به آمریکا برگشت...کی میدونه الان چیکار میکنه؟!

تا اونجایی که میدونم نادیا هم بعد از گرفتن دیپلم برای همیشه رفت کانادا حتی اون موقع ها هم توی دنیای بچگی عقاید خاص خودشو داشت!

سولمازو خیلی خوب یادمه...با آزاده رو یه نیمکت می نشستن..یه دختر مهربون و کم حرف و درسخون که هیچوقت نتونست از پس پرحرفی های آزاده بربیاد!!

و اینم الهام...هنوزم باورش واسم سخته...الهام بااون چشم های سبز گربه ای و سکوت گاه و بی گاهش... با بچه ها نمی جوشید همیشه تو خودش بود...وقتی شنیدم کشتنش هم خودشو هم پسر یک ساله شو ، شوکه شدم دردناک تر اینه که قاتل کسی نبود جز شوهرش...!

آرامش چشم های عسلی راحله حتی از توی عکس هم منتقل میشه..همین چند ماه پیش از ایران رفت ، رفت تا همراه شوهرش زندگی رو توی کردستان عراق تجربه کنه و شاید هیچ وقت برنگرده.

اینم مریمه...از توی عکس با اون چشم های مهربونش بهم زل زده...یه چیزی دل و گلومو همزمان فشار میده...باورم نمیشه واسه زنده بودن داره همه تلاشش رو میکنه...

نمی دونم چرا سرنوشت بعضی از بچه های اون کلاس انقدر متفاوت شد! یادم میفته به حرف فاطی و مثل همیشه تو گریه خندم می گیره! "فعلا که اجل داره دور و بر نیمکت ما می چرخه...باید حواسمون به خودمون باشه!!"

عکس رو که نگاه می کنم از تصور حرفش خنده ام قطع میشه...فاطی راست می گفت! الهام و سارا روی نیمکت جلویی ما می نشستن و مریم روی نیمکت کناری!

بعضی از بچه هارو یادم نمیاد فقط یه تصویر محو ازشون تو ذهنمه...بازم حس فیلسوفانه ام گل کرده!! اصلا از عکس ها واسه همین بدم میاد آزارم میدن...!

توی اون دنیای بچگی کی می دونست روزگار چی واسش رقم میزنه؟!

 عکسو نگاه می کنم جای انگشتم روش مونده...میذارمش بین یکی از کتابام  و میندازمش ته کمد، جایی که حالا حالاها چشمم بهش نخوره...بی خیال فاکتو رمیشم...وسایلم همونطور وسط اتاق پهنه و من ، زانوهامو بغل کردم و به این فکر میکنم که ده سال دیگه من کجام؟هیچ کس نمی دونه...

خدایا واسم مهم نیست که ده یا بیست سال دیگه من کجام؟ مهم نیست روی زمین باشم یا مثل سارا و الهام زیر زمین! ولی واسم مهمه که عاقبت بخیر باشم...من نمی دونم عاقبت خیر از نظر تو چیه؟خدایا اونجور که دوست داری پایان ماجرا رو خوب تمومش کن...


نوشته شده در پنجشنبه 20 بهمن 1390 ساعت 09:36 ق.ظ توسط لیدوما * نظرات |

بهش که فکر میکنم ذهنم میشه پر از علامت سوال...مثل وقتی فکر میکنی که خدا چیه و کجاست و از کجا اومده؟!

آدم های خوب دنیا هر کاری می کنن که یه نام نیک ازشون به جا بمونه اما چی میشه که  بعضی ها همونطور که بی نام به دنیا میان بی نام هم میمیرن؟!

چی میشه که کسی بخاطر آدم های دیگه از همه چی می گذره حتی از اسمش...از ساده ترین نشونه ی این دنیا...؟!

همه سهمشون از این دنیا یه تیکه سنگه که روش نوشته شده شهید گمنام...

فکر کردن بهشون  واسم مثل یه پازل می مونه که هر کاری میکنم نمی تونم درستش کنم...اصلا قابل درک نیست...تو این مورد حتی فیلسوف شدن هم افاغه نمی کنه!!

 

پ.ن: از یه کسایی نوشتن کار من نیست اونم من که رابطه ی خوبی با کلمه ها ندارم!

 

با همین عنوان بخوانید:

به قلم آنها که به بهشت نمی روند...

بی جوابی


نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن 1390 ساعت 07:30 ب.ظ توسط لیدوما * نظرات |

هنوزم حرف هام ناتمومه...هنوزم کلمه هارو کم میارم!

وقتی پر از حرفم،خالیم و چقدر توی این لحظه ها نوشتن واسم گنگ و نامفهوم میشه...

توی این دو سال شاید تعداد پست هایی که واقعا اونی بوده که میخواستم به تعداد انگشت های یه دست هم نرسه!

تولد خونه ی مجازی رو نگرفتم نمی دونم چرا؟ شاید چون اینجا هم نتونست به حرف زدن وادارم کنه!

این دلیل خوبیه واسه دل نبستن به واژه ها، واژه هایی که هیچ وقت دستمو نگرفتن...

چقدر وقتی این چند تا جمله رو خوندم به دلم نشست انگار یکی این کلمه هارو از توی مغز من کشیده بود بیرون و به جای من نوشته بودشون:

به دنبال واژه مباش.....كلمات فریبمان میدهند.....وقتی اولین حرف الفبا كلاه سرش برود....فاتحه كلمات را باید خواند....." 

 

پ.ن:درسته که واسه نوشتن همیشه کم میارم اما اینجا رو دوست دارم چون جزیی از خودمه ...مگه توی این دنیا چند جا مثل اینجا فقط و فقط مال خودته؟!


نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن 1390 ساعت 09:44 ق.ظ توسط لیدوما * نظرات |

سلام...

یادش بخیر روزهایی که کاغذ های با خط و بی خط زودتر از هر کسی همدم دلتنگی هام بودن حالا دیگه به جای دفتر خاطرات های رنگ و وارنگ توی گوشه کمد زیر یه عالمه خرت و پرت یه دفتر دارم توی این دنیای مجازی ...نامه نوشتن رو انگار یادم رفته اخه دیگه این روزها کسی دست به قلم نمی شه و کاغذ ها فراموش شدن...صندوق های پست سرد و سوت و کوره و به جاش چت روم ها داغ داغ!بگذریم... دنیامون عوض شده و ما ادم ها هم رنگ عوض کردیم...!

از این حوالی رد می شدم گفتم حالی بپرسم حتی اگه تو بین اینهمه شلوغی ادم ها منو یادت رفته باشه...گاهی فکر میکنم من که هیچوقت زبون چرب و نرمی واسه حرف زدن نداشتم شاید واسه همینه که دلتنگی هام اینهمه کهنه شدن...بی خیال... حال ما خوب است اما تو باور نکن!

این طرف ها که هیچ خبری نیست نه ابری نه بارونی نه هوای تازه ای و نه صدای پایی...گفته بود: دلمان که می گیرد تاوان لحظه هایی است که دل می بندیم...اگه اینجوری باشه پس حتما من که حرف هام ته کشیده تاوان روزهاییه که یه عالمه حرف تو دلم قلمبه شده بود! راستی مگه دل بستن هم تاوان داره؟!!

دوست دارم از خودم بگم ولی حرف تازه ای نیست که تو نشنیده باشی...ازم نخندی ها ولی گاهی خودمو که به جای تو میذارم خسته میشم از اینهمه همهمه از این ادم های جورواجور از این همه خیانت دروغ قتل جنگ ...تو چطور طاقت میاری و خسته نمی شی...؟!

ما که چیزی از این دنیا نصیبمون نشد...قسمت تو اما شاید تک و توک ادم هایی که توی این قیل و قال و شلوغی هنوز هم توی این امانت خیانت نکردن...اما خودمونیم خدایی ارزشش رو داشت؟! عقل ناچیز ما که هیچوقت توی این مورد قد نداد و دلمون غمباد گرفت...در هرحال صلاح مملکت خویش خسروان دانند و ما ادم ها هم قسمتی از این مملکتیم!گفته بودم زبون چرب و نرمی واسه حرف زدن ندارم!!

نمی دونم چرا بعد از مدت ها واست نامه نوشتم...دلم واست تنگ شده بود من و تو به هم عادت کردیم تو به گله و شکایت من و غرولندهای وقت و بی وقتم و من به این همه صبر و سکوت تو...من تو رو درک نمی کنم می دونم... همونطور که بعضی وقت ها انگار تو منو درک نمی کنی... ولی باز همیشه بدهکار تو می شم....نمی دونم دوستت دارم یا نه ولی اینو خوب می دونم زندگی بدون تو  واسم قابل تصور نیست تو نباشی دلتنگی هامو واسه هیچکی نمی گم و زود از همه چی خسته می شم...نمی دونم شاید هم دوست داشتن یعنی این...اینو تو بهتر می دونی تو که اولین بار دل بستی و این دنیا و ادم هاش هم تاوان دل بستن تو هستن...کی می دونه شاید تو هم دلتنگ این دل بستن میشی...

خب بیشتر از این وقت گرانبهاتو نمی گیرم !  از این دور و برها رد شدی سری هم به دلتنگی های دلم بزن خوشحالم می کنی...!!

اما اگه اومدی و دیدی کپک زدن و بوی موندگی گرفتن تعجب نکن...آخه دلتنگی هام قدمتی دارند به اندازه تاریخ...!


نوشته شده در چهارشنبه 21 دی 1390 ساعت 09:14 ق.ظ توسط لیدوما * نظرات |

بوی بد سرویس بهداشتی این رستوران کوچیک و نه چندان تمیز مثل بیشتر سرویس های بین راهی آزاردهندست. جلوی بینیمو می گیرم و با خودم فکر میکنم این زن بیچاره چطور می تونه تحمل کنه و دم این اتاقک بدبو به انتظار چندتا مسافر بشینه؟!! از کنارش رد میشم و مقداری پول بهش میدم و اون زیرلب تشکر میکنه.

در حالی که صورتمو می شورم سنگینی نگاهشو حس می کنم...چشم می چرخونم و نگاهم توی نگاهش قفل میشه.

چادر کهنه و مندرسی روی سرش بود با روسری پشمی و یه ژاکت رنگ و رورفته! صورت چروکیده و آفتاب سوخته ای داشت اما چشم های نافذش منو یاد کسی مینداخت...چند لحظه ماتم برد...ذهنم شده بود مثل فیلمی که با دور تند رو به عقب میره...نمی دونم چقدر طول کشید و ما هنوز به هم زل زده بودیم...برق آشنایی رو که توی چشمش دیدم صورتشو پوشوند و سر به زیر انداخت.

مطمئن بودم این زن که چند سال از سنش بیشتر به نظر می رسید همون کسی بود که یه عالمه خاطره های مشترک با هم داشتیم...این چشم های شهلا و ابروهای کمانی که هنوزم زیبا بود وجود صاحبش رو تایید می کرد...جلو نرفتم بدون هیچ حرف و کلامی از کنارش گذشتم اونم چیزی نگفت و من درکش می کردم...

توی ماشین که نشستم چشم هامو بستم و رفتم به چند سال پیش...

اولین روز دبیرستان بود توی محیط جدید احساس غربت داشتم! یه گوشه ی کلاس نشسته بودم و از پنجره به حیاط نگاه می کردم که یه دختر خوش قد و بالا و خوش اندام کنارم نشست.

گرم و صمیمی سلام کرد...نگاهش کردم...گندمگون بود با چشم های سیاه و گیرا...اسمش شورانگیز بود و چقدر این اسم برازندش بود و اینو صادقانه بهش گفتم و دوستی ما از همونجا شروع شد...

شورانگیز با اون چهره ی منحصر به فرد و صدای گیرا جلب توجه می کرد شاگرد اول کلاس بود و پر از شور و انرژی...توی دبیرستان معروف بود همه دختر زرنگ و باهوش دبیرستان رو که زیبایی وحشی گونه ای داشت و شبیه مانکن ها بود می شناختند...خونگرم و مهربون و ساده بود...وضع مالی نسبتا خوبی داشتند...از خاطرخواهاش خبر داشتم ولی شورانگیز جز درس خوندن به چیز دیگه ای فکر نمی کرد و اینو بارها خودش گفته بود.

توی والیبال هم مثل درس نمونه بود...موقع بازی وقتی موهای پرپشت و سیاهش پریشون می شد آدمو به یاد تابلوهای نقاشی مینداخت!

اون روزو که به عنوان یکی از دانش آموزان نمونه مدرسه انتخاب شد، خوب یادمه...مدیر مدرسه با اطمینان توی چشم هاش نگاه کرد و گفت: شورانگیز تو آینده درخشانی داری...دلم می خواد 20 سال یا 30 سال دیگه اگه زنده بودم و دیدمت این حرفو بهت یادآوری کنم!

عجب سق سیاهی داشت!

به چشم های مامانم نگاه می کنم بازم رفته بود به اون روزها...چه قصه تلخی...مثل فیلم های هندی می مونه!!

هیچوقت دوست ندارم به جای مامانم باشم و حسش رو تجربه کنم...

خدا بیامرزه مامان بزرگمو همیشه می گفت: روزگار دلش واسه هیچکی نمی سوزه...!

 


نوشته شده در شنبه 10 دی 1390 ساعت 05:29 ب.ظ توسط لیدوما * نظرات |

میگه: به فال قهوره اعتقاد داری؟!...میگم: نمی دونم!

میگه:واست فال قهوه گرفتم!...می خندم و میگم:چه دوست بیکاری داری تو؟!حالا چی گفته؟!

" گفته یه دوره سخت رو توی زندگیت پشت سر گذاشتی!"...می خنده...مگه تو توی زندگیت دوره ی سخت هم داشتی؟!

و من فقط نگاهش می کنم...و بعد میگم: چرت گفته...!

میگه: می تونی منو ببخشی؟!...میگم:دیگه مهم نیست چون چیزی واسه بخشیدن وجود نداره!

حالا اونه که یه جوری نگاهم می کنه...میگه: داری تلافی می کنی؟...میگم: نه...ولی دروغ می گفتم...!

چقدر زندگی مسخره ست یعنی اونقدر عجیبه که مسخره ست یا شاید هم برعکس!

یه روزی حاضر بودم از همه زندگیم کم کنم تا با تو بودنم زیاد شه...ولی حالا...راهمو کج می کنم تا به تو نرسم...!

رسیدم به همه ی اون حرف هایی که یه روزی همه بهم می گفتن و من باورم نمی شد...چون فکر می  کردم...من ...تو...با همه فرق داریم...

می خوام اعتراف کنم...اینجا...جایی که تو هیچوقت پیداش نمی کنی...نمی دونم شاید اینم یه جور تلافیه!

"تقصیر تو نبود...تقصیر هیچکس نبود...چون حالا اینو فهمیدم که وقتی نخواد بشه... اونوقته که هیچ معجزه ای اتفاق نمیفته..."

 


نوشته شده در سه شنبه 29 آذر 1390 ساعت 09:41 ق.ظ توسط لیدوما * نظرات |

نمی دونم همه آدم ها اینجوری هستن یا نه؟! ولی من همیشه تلاش کردم که به یه جایی نرسم!!

به یه نقطه که همیشه ازش می ترسیدم...همه ی دلهره هام،دلمشغولی هام،دعاهام همه واسه نرسیدن به این نقطه بود و من زورم به زندگی نرسید و رسیدم به همون جایی که همیشه ازش وحشت داشتم! میگن از هر چی بترسی سرت میاد و راست گفتن!!

این تلاش برای نرسیدن هیچ فایده ای نداشت جز اینکه فیلسوف شدم!!

البته توی این روزهای سبکبالی و بی خیالی که دارم سعی می کنم با همه چی کنار بیام و انگار هیچی نمی تونه اونقدرا اذیتم کنه، وهم ورم  داشته که نکنه دچار یکی از اون مریضی های ازما بهترون شدم؟ً! همونی که یه روز سرخوشن و یه روز غم دنیا تو دلشونه!!

اما اینو میدونم که هیچوقت نه تا ته غم رفتم نه آخر سرخوشی...و اینو مدیون اونی هستم که همیشه ازش خواستم منو به خودم واگذار نکنه...همونی که توی سخت ترین لحظه های زندگی همیشه قدرت خندیدن،بخشیدن و فراموش کردن رو بهم می ده و  من دارم یاد می گیرم که:

سکوت کنم،آروم بگذرم،بی حرف،بی توقع...توی دنیایی که هنوز درد آدم ها درد آدم های ماقبل تاریخه...!!

 

پی نوشت فیلسوفانه!!:نمی دونم دقیقا معنی نظم پریشان چیه ولی شاید حال و هوای این روزهای من همین معنی رو بده....توی اینهمه پریشونی به امید یه نظم آرامش بخشم....!

بعدا نوشت: یه وقت هایی چقدر لذت بخشه وقتی یه ردپا داری توی وبلاگ کسی که متفاوته و متفاوت می نویسه... یه جایی مثل اینجا

 


نوشته شده در یکشنبه 20 آذر 1390 ساعت 11:55 ق.ظ توسط لیدوما * نظرات |

حال و هوای محرم امسال با همیشه واسه من فرق می کنه نمی دونم چه فرقی؟ شاید هم می دونم و نمی خوام  بهش فکر کنم!

دیشب واسه اولین بار توی محرم امسال رفتم هیئت محلمون...حال و هوای خوبی داشت اما جای خالیت بدجوری تو ذوق میزد!

به یادت بودم اما... راستشو بگم؟ نتونستم واست دعا کنم و این منو بیشتر می ترسونه...لعنت به این دل من که وقتی میخواد یه چیزی بشه زودتر از همه خبرم می کنه...

ولی خوبی محرم به اینه که همه غصه ها در برابرش بی رنگ میشه...اصلا  عزاداری امام حسین با همه عزاداری ها فرق می کنه وقتی تموم میشه آدم دلش می گیره!

فکر می کردم امسال بخاطر تو اونقدر دلم گرفته که که دیگه جایی واسه دلتنگی محرم نمی مونه ولی دیشب بازم دلم تنگ شد...

شاید چون یادم رفته بود اختیار دل هیچ کسی دست خودش نیست وقتی فقط  اسمش کافیه تا همه پرنده های یک جا نشین کوچ رو تجربه کنند...

 


نوشته شده در یکشنبه 13 آذر 1390 ساعت 09:03 ق.ظ توسط لیدوما * نظرات |


Design By : Pichak